تبليغاتX
هزاره

هزاره

راز

راز

 

 راز

به نور نگاه کن

سایه ها پشت سرت خواهند بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 13:38  توسط ن  | 

انسانها

انسان های بزرگ به ارمان هایشان می اندیشند

انسان های معمولی به ارزوهایشان

و افراد حقیر مردم را مینگرند

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 22:59  توسط ن  | 

دچار

چرا گرفته دلت؟مثل انکه تنهایی

چقدر هم تنها

خیال میکنم دچار ان رنگ بنهان رنگها هستی

دچار یعنی...عاشق!

و فکر کن چه تنهاست اگر ماهی کوچک

دچار ابی بیکران دریا باشد...

چه فکر نازک غمناکی...

دچار باید بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 22:56  توسط ن  | 

دل

گفتمش دل میخری؟برسید چند؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز امدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای بایش روی دل جا مانده بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 22:35  توسط ن  | 

همیشه

همیشه رفتن رسیدن نیست

ولی برای رسیدن باید رفت

در بن بست راه هم اسمان باز است

برواز بیاموز...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 22:24  توسط ن  | 

صبر خدا

 عجب صبری خدا دارد


اگر من جای او بودم .


همان یک لحظه اول ،


که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،


جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،


برروی یکدگر ، ویرانه میکردم!


. عجب صبری خدا دارد


اگر من جای او بودم .


که در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،


نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم ،


بر لب ، پیمانه میکردم .


عجب صبری خدا دارد!


اگر من جای او بودم ،


که میدیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین


زمین و آسمانرا


واژگون ، مستانه میکردم! .


عجب صبری خدا دارد


اگر من جای او بودم .


نه طاعت میپذیرفتم ،


نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،


پاره پاره در کف زاهد نمایان ،


تسبیحه ، صد دانه میکردم! .


عجب صبری خدا دارد


اگر من جای او بودم .


برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،


هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،


آواره و دیوانه میکردم!


عجب صبری خدا دارد


اگر من جای او بودم .


بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ،


سراپای وجود بی وفا معشوق را ،


پروانه میکردم !.


عجب صبری خدا دارد


اگر من جای او بودم .


بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،


تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،


گردش این چرخ را وارونه ، بی صبرانه میکردم .


عجب صبری خدا دارد


اگر من جای او بودم .


که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش ،


بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،


در این دنیای پر افسانه میکردم! .


عجب صبری خدا دارد


چرا من جای او باشم .


همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و، تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد ،


وگرنه من بجای او چو بودم ،


یکنفس کی عادلانه سازشی ،


با جاهل و فرزانه میکردم .


عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 22:13  توسط ن  |